وقتی آوردنمون نپرسیدن میای یا نه
وقتی میبرنمون نمی پرسن بریم یا
نه...فاصله بین این دو نپرسیدن را
زندگی می نامیم.
کاش ما می پرسیدیم این فاصله
را زندگی بنامیم یانه...
زندگی همین است!
جهل میان دو نپرسیدن.
چقدر شب است!ساعتم فریاد می زند:(ساکت باش!شب
است دیگر...باید خوابید!)
اما من خوابم نمی آید.ساعتم اگر خواست می تواند
بخوابد.هنوز می توانم بدون زنگش
صبح را بفهمم!
برای تنوع می خوام کمی بخندیم.(چقدر بده آدم واسه تنوع بخنده نه؟)
يه نفر ميره جوراب فروشي ميگه آقا جوراب ميخوام فروشنده ميگه:مردونه ؟يارو دست ميده ميگه: مردونه
يه يارو زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه پيتزا مي خواستم. فروشنده ميگه . به نام ... ؟ يارو ميگه . آخ آخ . ببخشيد .به نام خدا , يه پيتزا مي خواستم
بر اساس جديدترين تحقيقات ، تنها 20% از مردها عقل دارند! ... مابقي همگي زن دارند
شرمنده ، بی ادبيه ولی ..... از فردا طرح قهوه ای ايرانسل در سراسر کشور : فقط با پرداخت صد هزار تومان هر گوهی ميخواهيد بخوريد
آيا ميدانستيد که بزبزه قندي اولين بز ديابتي تاريخ است !
يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب
به يه نفر گفتن چه وقتي خيلي ضايع شدي گفت : يه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بيا خونه خاليه!! منم خوشحال شدم رفتم. در رو که باز کردم ديدم کسي نيست! دختر خالم گفت: من ميرم تو اتاق تو هم 5 دقيقه ديگه بيا تو!! منم 5 دقيقه بعد رفتم تو ديدم همه ميگن تولد تولد تولدت مبارک. بعد به طرف ميگن خب چه ربطي داشت! ميگه: اخه رفته بودم تو
به ملانصرالدين ميگن جوان ها شراب ميخورن قمار ميکنن ترياک ميکشن دختر بازي ميکنن ... حکم چيه ؟ ميگه : گيشنيز
سرهنگه داشته امتحان رانندگي ميگرفته. از يارو ميپرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ طرف ميگه: برف پاك كن جناب سرهنگ! سرهنگه كف ميكنه ميپرسه: يعني چي؟ يارو ميگه: يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف
معلم از شاگردش مي پرسه: 5 + 5 چند ميشه؟شاگردش يه كم فكر ميكنه ميگه 11 معلم ميگه: احمق دستتو از جيب شلوارت در بيار ، دوباره با انگشت بشمار!
پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو ميبينه يه دختر خيلي خوشگل مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح! خودت كمكم كن! تركه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده! هل نده زشته ، خودم ميرم!
طرف عروسي ميكنه، هفته بعد دست خانوم رو ميگيره ميبره دكتر ، ميگه: اقاي دكتر ما بچه دار نميشيم!! دكتره ميپرسه: چند وقته ازدواج كردين؟ طرف ميگه: يك هفته است!! دكتره شاكي ميشه، ميگه: داداش من، اين زنه ، مايكرووِيو كه نيست
غضنفر ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه: غذاي امروز «كوجی پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! غضنفر ميگه : «كوجی پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي
يارو ميره حرم داد می زنه : آقايون شلوغ نكنيد! حاجت ها قاطی میشه! من پارسال اومدم ، حامله شدم
يك گاو نر دنبال يك گاو ماده مي افته گاو ماده هي فرار مي كرده دست آخر به يك كوچه مي رسه كه بن بست بوده برمي گرده و با حالت درماندگي مي گويد آخه چي از جون من مي خوايي گاو نر مي گه مااااااااااااااااااااااچ
یه روز سه تا خانوم مرغه به هم میرسن اولی میگه چه روزگاری شده ، دیشب تو کیف دخترم یه عکس جوجه خروس پیدا کردم ..... دومی ميگه این که چیزی نیست یه روز دیدم دخترم تو خیابون داره با یه خروسه ميگه و ميخنده .... سومی ميگه اینها که چیزی نیست من دیشب تو کیف دخترم یه تخم مرغ پیدا کردم
يارو ماشينش تو برف گير ميکنه زنجير نداشته ، سينه ميزنه
دختر و پسره داشتن با هم قايم باشک بازی ميکردند ، دختره به پسره ميگه تو چشم بگذار اونوقت من ميرم قايم ميشم ، اگه تونستی منو پيدا کنی بغلم کن و بوسم کن ، اگه هم نتونستی منو پيدا کنی من زير راه پله قايم شدم !
يه بار يه بچه از باباش ميپرسه : بابائی وقتی شما با مامانی ميرفتين ماه عسل من هم بودم ، بابائه ميگه آره عزيزم تو هم بودی ... رفتنی پيش من بودی ، برگشتنی پيش مامانت
پشت کنکوريه نذر میکنه اگه دانشگاه قبول بشه ،،،ننه اش رو با پای برهنه بفرسته کربلا
مثل یه پر...سبک بودمو بی اختیار
تو می رفتیو منو با خودت می بردی...مثل یه پر!
با اینکه نمی دونستم کجا...می رقصیدمو می اومدم...بالا...پایین...
تو...هر جا که تو می خواستی..مثل یه پر.
برام مهم نبود بقیه چی می گن. بزار بگن دیوونس! اصلا مگه دروغ
میگن؟ دیوونتم!
مثل یه پر...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ! بسه دیگه.منو ببر یه جای دیگه.اینجا ...همه منو می
گیرن...همه نگام می کنن...به هم نشونم می دن...
مثل یه پر...
بسم از هوا گرفتن که پری نماندو بالی
به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی

برای پست امروز چند تا جمله انتخابیدم که می نویسم.راستش اول می خواستم از خاطرات بنویسم گفتم شاید خوب نباشه هی خاطره بگم براتون. پس بخوانید این چند جمله زیر را لطفا :
آگاتا کریستی: بهترین شوهری که یک زن می تواند اختیار کند یک مرد باستان شناس است چراکه با بالا رفتن سن زن علاقه شوهر به او بیشتر می شود.
نمی دونم از کیه: خمیازه صادقانه ترین عقیده ایست که در پایان یک جلسه ابراز می شود.
اسکار وایلد: هنگام آزمایش دیوانگان چنان سوالاتی از آنان می کنند که عاقلان نیز در جواب آن می مانند.
تین: زناشویی عبارتست از سه هفته آشنایی سه ماه عاشقی سه سال جنگ و مرافعه و سی سال تحمل.
دیزرائیلی: سه نوع دروغ وجود دارد که به ترتیب شدت عبارتند از: دروغ. دروغ شاخدار. آمار!
ماسل آشار: لذت واقعی در این نیست که بیکار باشیم بلکه در این است که کاری داشته باشیم و آن را انجام ندهیم.
مارک تواین:تختخواب خطرناکترین نقطه جهان است.نود درصد مردم در این نقطه می میرند.
فرد آلن:کنفرانس تشکیل می شود از یک عده آدم مهم که به تنهایی کاری از دستشان ساخته نیست.و سرانجام به این نتیجه می رسند که جمعا نیز کاری از دستشان ساخته نیست.
امشب برق رفته بود.باز من خوشحال شدم.یعنی حالم خوش شد.نمی دونم چرا هر وقت برق میره اینجوری میشم.بیشتر خدارو حس می کنم.بیشتر می تونم باهاش حرف بزنم...وقتی برق میره شمع بیشتر باهام حرف می زنه.بیشتر آروم میشم.کمی آدم میشم....بگم خدا این ادیسونو چیکار کنه!اگه این برقو اختراع یا چه می دونم کشف نمی کرد مثل امشب که زود تصمیم گرفتم زودتر بخوابم می خوابیدمو می تونستم قبل از شمسی خانوم(خانومم نیست منظورم خورشیده)بیدار بشم تا ببینم این اسرار سحرو. که نمی دونم تو این شب چیا می دن که انقدر از شب و سحر گفتن؛
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
یا اینکه؛
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
یا این : دلا بسوز که سوز تو کارها بکند حدیث نیمه شبی دفع صد بلا بکند
یا این یکی که؛
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم
و یا این:
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
خلاصه اینکه اگه ادیسون عاقل نبود عاشقا عاشقتر می شدند و شاید عاقلا عاقلتر نمی شدند...اگه برق نبود مثل امشب کنترل تلویزیونو مینداختم یه گوشه و هیچ چیزی مشغولم نمی کرد...جز تاریکی و او.نمی شد کتاب دست بگیری...نمی شد تو آئینه هی خودتو نگاه کنی...یه کم بیشتر با او می بودیم. که قم اللیل الا قلیلا(شب را بیداربمان مگر اندکی...)چقدر بی نصیبیم از مهمانی شبانه دوست....از شب نشینی های با او...از دل شب...که؛
شب ز اسرار علی آگاه است دل شب محرم سرالله است
خوشا شب زنده داران ! چی دارم می گم امشب؟! جیگرم داره می سوزه امشب...داره کنده میشه دلم...

شب است رونق بزم تو و اسیرانت خوشا اسیر که باشد شبانه مهمانت
اگه روستا بود اینجا الان صدای هوهو رو بهتر میشنیدید...هوهو...هوهو...
یه روز یه روحانی، با خدا صحبت می کرد: 'خداوندا! دوست دارم بدونم
بهشت و جهنمت چه جوریاس؟خدا اون روحانی رو به سمت دو تا در
بردو یکی از اونا رو باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست وسط
اتاق یک میز گرد بزرگ بود که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر
بوی خوبی داشت که دهنش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته
بودند لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می اومدند.
اونا تو دستشون قاشق هایی با دسته خیلی بلند داشتند که این
دسته ها به بالای بازوهاشون وصل شده بود و هر کدام از اونا به
راحتی می تونستند دستشونو داخل ظرف خورش ببرند تا قاشقشونو
پُر کنند. اما از اون جایی که این دسته ها از بازوهاشون بلند تر بود،
نمی تونستند دستشونو برگردونند و قاشقو برسونن به دهنشون .مرد
روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب اونا غمگین شد. خدا گفت: 'تو
جهنم را دیدی!' به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا درو باز کرد. اونجا
هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یه میز گرد با یه ظرف خورش روی اون،
که دهن روحانی رو آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همون
قاشقای دسته بلندو داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بودن،
می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!' خدا جواب
داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یه مهارت داره! می بینی؟ اینا یاد
گرفتن به همدیگه غذا بدن، در حالی که آدم های طمع کار تنها به
خودشون فکر می کنن!'

اندر احوالات شیخ ما ابو وحید غزنوی ادام الله افاضاته آورده اند که:
شیخ ما چندی بود که بر نوکران درگاه و عاشقان برجای گذری نمی
کردی و به اکرام خویش دست نوازشی بر اینان نمینواختی. روزی از
درگاه بیرون شد.از مریدانش هوهو نامی او را به خود گرفتی و
چسبیدی و کنه وار از وی پرسیدی:کوجا؟ خیال کردی خیلی
بلایی؟اگه تو لاتی ما شکولاتیم .کجا بودی که ما را دستگیری
نکردی و به حال خویش مدفونمان نمودی؟ شیخ ما گفت: بر من خرده
مگیر! چندیست که ایام الفرجه آغازیدن گرفته است.به شغل خویش
مشغولیم که تنگی وقت و پهنی درس و فراخی ما این کرده است که
می بینی.هوهو گفت:یا شیخ! گوشهایمان دراز است یا دم در آورده
ایم یا عرعری از ما به گوشت حواله گشته؟مگر مارا تنگی وپهنی
وفراخی پیش گفته نیست؟نمی بینی آن دخترک جعفری را که چگونه
در وب گردی شهره آفاق است و در کامنت گذاری چونان کباب داغ! که
یک دم آرام نگیرد و از درس خویش فغانی نمی کند؟اندکی مرام
بگذار .شیخ ما ی اندیشید و این گونه همی تلاوت کرد: قسم به
خدا که اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من
بگذارید یک دم از درس خواندن فراغ نتوانم یافت! هوهو وامانده از عزم
عظیم مرادش انگشت بر دهان گرفت و به خاطرش بیتی خطور کرد:
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
بازم می خوام از دفتر خاطراتم بنویسم.یا علی...
سلام.امروزعاشورای سال ۱۴۲۵ هجری قمری مصادف با یکشنبه ۲/۱۲/۸۳.ساعت ۵ بعد از ظهره و من تازه از خواب پا شدم.دیشب با محمد (دوست اون دورانم که الان ازش خبری ندارم!) تا ساعت ۵ صبح تو چاپخونه بودیمو کار می کردیم.هم تک زدن داشتیم هم لایی کشیدن.حدود ۱۵ ساعت کار کردیم.میشه ۱۵ هزار تومن!...دیشب کلی خندیدیم.با آقا محسن و ارسلان خان که اونا هم تا صبح تک می زدن.ناهار کالباس خوردیم.شام هم آقا محسن تخم مرغ انداخت.از ساعت ۲ به بعد خنده ها و مسخره بازیها شروع شد...به قول ممد دوتا دانشجوی بیس ساله باید تا صبح جون بکنن تا خرج درسشونو در بیارن.الان هم سن و سالای ما تو جردن و تجریش چه کارایی که...
دیروز برای اولین بار کمی معنی عشق رو فهمیدم.به این شرح که: بعد از ناهار دخترای آقامحسن اومدن چاپخونه.گویا قرار بود با باباشون برن تا عینک بخرن.وقتی آقا محسن صدای دختر کوچولوشو شنید کارو ول کردو دوید بیرون.دخترشو بقل کرد و با دست سیاه روغنیش لپشو کشیدو بوسیدش.گفت:آخه حیفم میاد لپ قشنگتو نگیرم...اونا رفتن...بعد از دو ساعت آقا محسن اومد و گفت چهل هزار تومن خرج برداشت.حالا تا صبح کار میکنم تا نصف پول عینکشو دربیارم! بیست ساعت ...بیست تومن!به خدا قشنگترین عینکو براش خریدم تا بچم کمبودی نداشته باشه...
ومن تا صبح که کمرش رو فشار میداد و آه می کشید معنی عشق رو بیشتر درک می کردم...چهره آقا محسن وقتی بچشو دید واقعا عوض شد انگار نه انگار که اون معتاد بود!!!
این بود تاسوعا و عاشورای من!

